ما چهار و نیم لیتر خون داریم، آن را هم آمدهایم بدهیم و برویم!

در دوره جنگ همه را با نام کوچک صدا میزد؛ من خودم، برخی مواقع خیال برم میداشت که نکند نام خانوادگیام را از یاد برده؟

میگفت: حسینجان! میدانی چیست؟ ما چهار و نیم لیتر خون داریم، آن را هم آمدهایم بدهیم و برویم! چیز دیگری در بساط نداریم!

مظلومانه آمده بوده که برود. «مظلوم» که میگویم بیشتر به این خاطر است که با توجه به تمام تواناییها و جوانمردیهایی که داشت، چندان که باید شناخته نشده بود. شاید در بسیاری از مسئولیتهایی که تا پایان عمر بر دوش گرفت، عمده کارها را به طور مستقیم خودش انجام میداد، ولی به نام یک نفر دیگر نوشته میشد! او باکی از این حرفها نداشت؛ سرش را پایین میگرفت و کار میکرد. او معتقد بود که موقعیت هر مکانی، وابسته به حضور فرماندهاش توی خط مقدم و کناردست بچهبسیجیهای گمنام و بیادعاست.

 

این روحیه آرام و پدرانه را حتی در سختترین بحرانها و لحظات جنگ هم نگه میداشت. سال پیش از شهادتش، برای انجام کاری به ستاد نیروی زمینی مراجعه کردم. دورانی بود که از نظر روحی کم آورده و قصد داشتم خودم را پس از بیست و هفت هشتسال خدمت توی سپاه، بازنشسته کنم. سر درد دلهایمان باز شد؛ گفتم: حاجینورعلی! برای خودم برنامه ریختهام که از سپاه مرخص بشوم. وقتی میخواستم از اتاق خارج شوم. زد روی شانهام و گفت: حسینجان! ما این لباس را نپوشیدهایم که درش بیاوریم؛ پوشیدهایم که درش بیاورند!

 

این حرف برای من خیلی سنگین و پرمعنی تمام شد. رگم را زد! چرا که با عمق جانش این جمله را به من گفت، تا به عمق جان من هم بنشیند و نشست.

بیست و هشتم اسفندماه سال 87 در فرودگاه مهرآباد میخواستم با یک کاروان دانشجویی، به زیارت خانه خدا مشرف بشوم. چشمم به شهید شوشتری افتاد. پس از کمی گفتوگو، گفتم که خدا قسمت کرده و دارم میروم سفر حج عمره. خندید و گفت: مرد حسابی! خدا قسمت کرده، چیست دیگر؟ سالی دو سه مرتبه داری میروی، آن وقت میگویی خدا قسمت کرده؟ اگر قسمتی است، پس چرا قسمت ما نمیشود؟ کلی که گفتیم و خندیدیم، برگشت و گفت: وقتی چشمت به کعبه افتاد، از خدا بخواه که شهادت را قسمت ما بکند!



نیشابور، سال 1359 شهید شوشتری به عنوان فرمانده عملیات سپاه، پیشگام یگان 

 

پایم که به آنجا رسید، رفتم زیر ناودان طلا ایستادم و گفتم: خدایا! آقای شوشتری هم این را به من گفته و نمیدانم بگویم یا نگویم؟ هم دلم نمیآید بگویم و هم اینکه نمیخواهم خواستهاش ناگفته بماند؛ هرچند که خودت ناگفته میدانی؛ ولی دستکم ثواب شهادت را نصیب او بفرما؛ چرا که خیلی حق به گردن من دارد.

 

هنوز هم اگر درددلی داشته باشیم، یکجا هست که حرفهایمان را بزنیم؛ کنار مزار شهید شوشتری در مشهد!

به روایت حسین عطایی

*   *   *

برای نیروی خطاکارش گریه کرد

برادری داشتیم که توی لشکر گرفتار مشکلاتی شده بود و کارش به جایی رسید که برای ادامه خدمت او شورای مشورتی تشکیل شده بود؛ هرچند که از برادران زحمت‏کش و برجسته جبهه بود اما همه اعضای کمیسیون مربوطه نظر داشتند که باید اخراج شود و منتظر بودند که ببینند شهید شوشتری چگونه نظر نهایی را اعلام می‏کند؟

 

چند دقیقهای آرنج‏هایش را گذاشت روی لبه میز، سرش را با دو دست گرفت و آرام گریست. ما هم که به این‏گونه تفکرها و اشکریختن او چشممان آشنا بود، ساکت ماندیم تا ببینیم چه دستوری صادر می‏کند؟ گذشت تا لحظاتی بود که سر بلند کرد و گفت: من از این فرد توی جبهه نماز شبها دیده‏ام، دلاوری‏ها دیده‏ام، چگونه دلم بیاید که اخراجش کنم؟! احساس می‏کنم باید هم چنان به او کمک کرد و فرصت داد.

 

واقعاً هم کمک کرد. از شورا که بیرون آمدیم، همان فرد، درحالیکه از دفاع سردار شوشتری از خودش خبر نداشت، جلوی همه با تندی رو به سردار گفت: شما حق من را ضایع کردی! من از شما نمی‏گذرم!

 

اما شهید شوشتری، تنها لبخندی زد و سکوت کرد و از کنارش گذشت.

 

من که از برخورد این برادر با شهید شوشتری ناراحت شده بودم، یک روز او را به اتاقم کشاندم و گفتم: مردحسابی! کجای کاری؟!  اگر حاج‏آقا ازت دفاع نمی‏کرد، ادامۀ خدمت شما منتفی شده بود. سپس کمی از ماجرا را برایش بازگو کردم. این‏ها را که شنید، چنان شرمنده و گریان شد که یادم نمی‏رود.

به روایت مهدی خویشاوندی

*   *   *

 

شهید شوشتری دو روز تمام این لباس، پوتین و کلاهخود پیشنهادی برای سربازان را پوشید تا اینکه آن را تأیید نسبی کرد. خیز رفت، شلیک کرد، بالای کوه رفت و به راحتی کوتاه نیامد! چندانکه بسیاری از افراد جوانتر از او، بریدند! حرفش این بود که باید این لباس را بپوشد تا پیشاپیش دستش بیاید که آیا یک رزمنده در آن راحت است یا نه؟! حتی دقت کرد تا ببیند کوله طراحی شده کمر را درد میآورد یا اینکه وسیله دلخواه و همراهی است؟




نوشته شده در شنبه 26 مهر 1393 ساعت 11:33 ق.ظ | آخرین ویرایش در شنبه 26 مهر 1393 ساعت 11:49 ق.ظ