تقدیم به تمامی شهدایی که پس از سالها به دیار خود باز گشتند...




عمری گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت


آری که پیرهن نه، که حتی کفن نداشت

عمری گذشت و خنده به لب های مادرم!

خشکیده بود و میل به دریا شدن نداشت

عمری همیشه قصه نقاشی سعید!

مردی که دست در بدن و سر به تن نداشت...

 

                   ****

حالا رسید بعد هزاران هزار روز

یک مشت استخوان که نشان از بدن نداشت

مادر که گفت: شکل تو دارد پدر، ولی

وقتی که دیدمش، پدر شکل من نداشت!

                 ****

فهمیدم از نبود انبوه جمجمه!

بابا هوای سر به بدن داشتن نداشت

با این چنین رسیدن و آن هم بدون سر

حرفی برای مادرم از خویشتن نداشت

               ****

آن شب چقدر مادرم از غصه گریه کرد

بیچاره او که چاره به جز سوختن نداشت


شاعر : سجاد عزیزی آرام





برچسب ها : شهدای مفقودالثر ,  شهیدان حصاری ,  احراز هویت شهید محمد حصاری ,  عمری گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت ,  سجاد عزیزی آرام ,  تشییع پیکر شهیدان حصاری , 

نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 02:38 ب.ظ | آخرین ویرایش در جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 03:26 ب.ظ